گرم بود رویا هایم با تو
خواب بود شب هایم با عطر تو
بهار بود روزی
خاطرم است
پلی بود در حیاطمان
پله هایش از جنس خاطراتمان بود
مشکوک شدم
بی تاب شدم
صبح نبودی با من
ای شبنم فراری
با ابر ها مگر سخن از تو گفتم من ؟
با زمین با تو خندیدم مگر ؟
با خدا از دلت گفتم مگر ؟
از تو چه چیزت را در دروغ های خود گم کنم ؟
با تو چه عشقی را بی تو، احساس کنم ؟
بی تو ...
شاید بی تو ، در آینه ی فردای خاطراتم باید تنها باشم
شاید ، بی تو با سکوت راه سرد بیدار ، همراه باشم
شاید بی تو ؛ خنده های سرد غمگینم ، نباشیم
اگر تو بمانی من تا سرود صبح برپایم با ستاره ها با گلها می رقصم
و زمین
را گرم و جوشان سازم که پاهایت در این گذرگه یخی یاد بهار گلها نکند
تو گل رویاهایمی
تو نوای آفتابی
تو غروب سرخ زیبایی
من با تو و تو بی همتایی
آریا سخی دل / مرداد 1390
ای هوشم ، من هم غریبم
با این زلال مشکی
که بشکند زبانم ، گفتار هر زمانم
آسمان ها سنگینند
به درختان ، به باران ، عکس ماه می فروشند
فخر و غرور می فروشند
در خاطرم است
بازها غمگین بودنند ، تشنه و دلسرد بودند
دفتر سرنوشت را خوانده اند
رقص پای عصاها را دیده اند
گل خونین چشم را دیده اند
زمانی که سنگ ها بر تن سرخش باران نفرت می زدند
من و آنها
مردود فلک شده ایم
محکوم به ابد شده ایم
راز عشق را ، همگی از بر شده ایم
ولی در این شنبه
دستانمان ، چشمانمان را ، طوفان تابستان سوزاند
و گوشهامان را با شایعه های سرد خود پاره می کنند
صورت سبزمان را سرخ ، دستان سرخمان را بی رنگ میکنند
صداهایتان را بخواهید
صداهایی که امروز صبح بر دیوار های بلند و سنگین نشسته بود و
شب های تیره ی دلمان را نظاره می کرد
می شنوی ؟...
رهگذری هنوز در میعادگاه است
ردپایش را می بینی؟
او رفیق راه ها است
این طنین نوای گرم و جوشان اوست
که حباب افکارمان را رنگین می کند
تا بر گوش آسمان رسیم و سرود خداحافظ
با ابرها بر دیوار ستارگان نویسیم
تا شاید شفق نارنجی ، اندیشه هامان را جوان سازد .
آریا سخی دل / مرداد 1390
نوگلی از جانب خاوران ، برخاست
بر کلاه عرش ، دست از بغل کشید بیرون
مَلَکی او را نظری افکند
بر جای او بسی غبطه می خورد و می گفت :
« کاین انسان ها را چه می شود ، اینجا
آنها مال دارند
آسمان و سحاب و خاک دارند
تنی سالم دارند
چشمانی پاک دارند
اما شعله ها اندرونشان فروزانند
آتش قهر را خواهانند
من چو ابر گر بگریم ، بر مدح کبریایش
او به جنگ خیزد ، با قاصد خدایش
ما دربند امر اوییم ، بی اراده ، خادم
او ذواراده است و مختار زندگییش
ما بر گذر کتاب زندگی این دنیا می گرییم
که آدمیان زشت پندار
و خائنان بد کردار
بر آن می زیستند و حیات دارند . »
ای آدمیان
از گمشدگی میان وهم نجواهای ابلیس برون آیید
بر هم زنید و در هم شکنید آینه های خودپسندیش را ، اکنون
که ار مَلَک بر کعبه فرود ایند ، حالا
چون او همیشه فی صدورکم نباشد ، بی فایده است بدانید !
پس از خود به خود نیکی نمایید
جهان از بند خشم رها نمایید
بر روز ها بخندید ، در شب ها بگریید
از باد باز شنوید و با مه برقصید
سبحان رهایی در صور بدمید و
قصص باد ها با نور دل شنوید
که می گوید :
از آدم های بیدار
از فاسقان خفته
از سحاب سبحان گوی او
از زمین گریان از تقدیر زمان
پس بیا برخیز ، زمین و ستاره ، سبزین کن
جامه ی مشکی از هوش ها بر کش
سکوت پاک خویش ، آزاد کن
آریا سخی دل / مرداد 1390
مشتاق هستم
بی صبر هستم
روز ها بر من سایه ی دی ها را شلاق می زنند
شب ها یار و غمخوار من اند
نه با شاپرک ها خندانم من
نه با ماهِ بیدار ، بیدار
من در خواب بودم
و در میان اتاق های سرد و خشکیده ی این زمستان ، می خفتم
یادت می آید ؟
آن درخت بلوط سالها پیش ، یادت است ؟
و با برگ هایش ، پروازمان را می خواستیم
و از خون آشفته و جوشان بلوط و خاطراتش ، جوهر می ساختیم
و با آن دفتر قلبمان را با درخت و گُل و آب نقاشی می کردیم
یادت است ؟
نه از اشک های گرمِ سوار بر ابر خنده های فردا ها می ترسیدیم
نه از باران که بشوید دفتر اسرارمان را
یا باد ببرد نور دوستی ، از هوشم
چون ما در هم ، با هم می زیستیم
چون تو ابر و من رود بودم
چون تو شب و من خواب بودم
چون تو خدا هستی
و من انسان بودم ، از پاکروحت بودم
از وجود تو و چون گریه ، سپید بودم
اما من اکنون
سیلابی سرگردان در دره های آبی رنگ و مه آلودم
به هر کوهی ، به هر ابری ، به هر سبزی دستی آزم
با سنگ ، با تیر ، جوابم می دهند
گور سنگی و آتش نشان تاریخ دوری را نشانم می دهند
غفلتی هستم ، رفیق غرور
من کیسه شبی هستم بر پشت گناهانم
گاه من بر سوءم و گاه او به پشت
در رحیل زندگی
دو دست ، مرا با خود همسفر می خواهند
یکی ابر مرا نزد خود خواهد ، یکی رعد
دست در دست ابرگر دهم
سرنوشت را می دانم
از بحری بر خیزم
سفری طی نمایم
عاقبت بر خاک شوم
کبود و بر باد شوم
اما
اگر با رعد سرخ گونِ تیزپا روم
قرعه ای دارم
شاید مه روی تو بینم
و صبایت در فردیس بینم
و چشمانش بویم
بلکه عکسِ تبسم هایت را در قلبم بر دیوار حضور و امید بی آویزم .
آریا سخی دل / مرداد 1390
شاید شنیده باشی که گویند
تنها تقلب عاشقان ، نقاشی عکس مقصود
بر آب رودخانه ی قلبشان است
تیک تیک ساعت تو را می طلبد ،
نه سردی پرواز زمان در جان هر لحظه ی منتظرم
گناه من چه بود که فقط تبسمت ، نگاهت ، و رفتن تو
باید بر جان این دلباخته ، زخم شقاوت بزند ؟
از پنجره ی مخزن اسرارت تو را می نگرم
چه شیرین است ، چه رویاییست
می شنوی ؟ هنگام خزان است و ابر ها حجاب دلتنگی از سر ما هردو بر می کشند
می بینی ؟
زمینِ رویاهایمان رویان اند . . .و صخره ها از افشانه ی گیسو هایت سوزان
شب ها بین سایه ی درد ودلهامان ، زیر درخت بادام خفته ایم
خوابها یمان سنگین باد! شب هامان طولانی . . .
شرم و خَجِلت چرا ؟ این حق پاک بازان است
ما که زمانه را تشنه ، در کوه میعادگاهمان زندانی کرده ایم ، چه ؟
ما که غبار از پیشانی خویش برمی کنیم . . .
ما که مردمان را ، آسمان و صبا را
در ندای ساز همرنگی خود
خواب آلود ، نه . مست و بی باک ساخته ایم ، چه ؟
گذشتن ، دیدن و نداشتن ازان سحاب است
نه دلهای تشنه ی ما .
چگونه فرهاد ، یاد شیرین نکند ؟
چگونه ساحل ، خیال دریا نکند ؟
چگونه عاشق ، یادی از رویا نکند ؟
اما باز هم ، سنگ ها بر سر راه ها رویانند .
اما باز حسودانی هستند که تیر می سازند
و حتی آنان ، از تیزیِ تیر ها نالانند .
از آدمان بپرسیم :
مگر . . .
درویش را که بر عرش کیانی بدید ؟
ناله ی فرهاد کِی به شیرین رسید ؟
دلداده را کس ندید ، که بی مشقت و زخم ،
نوش و موی دلبر به رندی در آغوش کشد
باد صبا را از بهر آن خواسته ام
که بوبیم نفسش را ،
او که بر گلچهره ی یار می چرخید
دل به فردا بزنم ، از دی و امروز توفیق نیست
که من
عاشق مهِ روی صنمم ، آینه ی تقصیرم کجاست ؟
میان این گذر گاه ، دست کویر در دستم
گذر کنیم و جوییم ، از آسمان و فلک ، از خفتگان و بیدار ، نشان آشنا را
از بادیه گذشتم ، چادر شب خریدم
به قیمت دو چشمان
که گر کشم بر این سوز
شاید که در بیهوشی
در تنگی نفس ها
از گوش تنگم نیوشم ، صدای قربتش را
با خود ، با ابرها ، خاطره ام اینست :
« ای کاش او ببارد بر دردم آنگه خیزم ،
جویم و یابم او را
در جنگل دیدار،
جمال او ببینم ، اسیر جانش شوم
حتی اگر بخواهد ، گوهر جان ، آتش شوق
همه بدو گذارم . »
آریا سخی دل/ تیرماه 1390
سنگینی ابر از بهر آنست که
کسی را می جوید بهر دلجویی ز خویش
که ببارد بر سر عاشقان و منتظران باران
شاید باران
پایانبخش حرکت عقربه ی ساعت فراغ باشد
که هر لحظه آن به اندازه ی مرگ معشوق در جنگل جوانی طولانیست
باران می بارد
شیشه ها سردند
شیشه های بلوری در جان گریه ها .
منتظریم با هم
شعله ای می سوزد ،
از درون تنه های خشک و پیر درخت امید ، در حیاط خانه یمان
ز دود آن شعله تنها میوه ای که بیدار میشود ،
خاطرات سرد و مه آلود در خاک این جنگل است .
اشکم روان است ،
نه اشک شوق است ،
خداحافظی ای بجای سلام ناخوانده اوست .
با امواج می روید ؛
درد و طپش زهر بی درمان تشنگی ندیدنش
در میان بیشه ی سبز اما عذاب دیده ی دل تنگم
میان ما صحبتی بود
نجوایی بود
اما من وتو زنجیر دوری بر سایه فرشتگان منتظر فلک زده ایم .
آهو ها دل شکسته اند
غروب بی صداست
و شمع ها ، شعله سرد دوری وعده هایمان را فریاد می زنند
سنگی بر پایم می خورد هر دم
در آن راه دراز و مه آلودی که تنها با
یاد سرخی و گرمی تبسم های لحظهای با تو بودن ، در آن پا می نهم
در آن هنگامه که تو را در لا بلا ی شکستن جام غرورم ، گم کردم
در آن سکوت ، که من بودم و آسمان
و ستاره ها از من احوال تو را می پرسیدند
چه بگویم ؟
مرگ دیدار مان در هنگام سوت زدن سایه ی بی رنگ شب
و رندی فلک خاموش اما قاتل امید هایم را به یاد آرم ؟
ای کاش همان روز های خوش باهم بودن ، بود و بس ...
که نفس هایم برای باران سرود زندگی می زد
و بغض بلوری زمین را با خوانده هایم می شکاندم
و فراغ طپش های قلبت ،
نسیم سوزان پاییزی مرا به خواب فراموشی می بُرد .
در خواب شیشه ای زندانی در پیله ی اشتیاق دیدنت
و در آن رویا ؛ ...
بیدار بودم
بیدار تر از تمام تجسم ها در ذات خاطراتم
و تو به من این را زمزمه می کردی :
« روزی شاید با هم دفتر خاطرات سنگیمان را به پرواز در آوریم
شاید با هم دریا را بشکافیم
و با قایق تخیل و دلبستگی با ماهی ها ، با سحاب ، با شفق
همسفر باشیم .
شاید . . . »
آریا سخی دل /تیر ماه 1390
نمی دانم
شاید باید از فانوس تصور کردنت فاصله گیرم
اما چگونه می توان این ره تاریک را که
پر از افکار خسته ، دود های مرده و رویا های باطل است
بدون تو طی نمود ؟
شاید باید پاهایم را تنها بگذارم
ولی اینگونه ، چطور میتوانم به سرزمین نگاه های نارنجی تبسمت برسم ؟
روزگاری یادم است :
عاشق بودم و امانتدار بی باک بودم و گرفتار
روزی ریسمانی از آسمان هفتم بر بام خانه ی دلم افتاد
مار شد ، دیو شد
شیشه ی صبرم را بلعید
از خرده شیشه ها دود شدم
از دود ، ابر شدم
دست های خود را به باد فروختم ، که مرا به کوچه ی خانه ی تو برساند ،
شاید . . .
با اشک های خود درِ خانه ات را بوسیدم
اما کسی جواب نمی داد .
از پنجره نگاهی کردم تو را نیافتم
خونم یخ زد ، زبانم مُرد و چشمانم خوابیدند
دیوانه وار در کوچه ها می دویدم ؛
« پاهایت تشنه اند » اینرا تنم به من شیون سر میداد
اما چیز دیگری نیز بود
هنوز شعله ای نیمه بیدار از فانوس قلبم با من بود
«برو ، پیدایَش کن ، پرواز کن ، تا وقتی که فروزانم! »
از هر رهگذری نشانی از تو می گرفتم
یکی گفت :«او را نمی شناسم . »
دیگری می گفت: «از اینجا رفته است . »
چگونه ؟؟
چطور می شود کسی تو را نشناسد
وقتی که بنفشه ها از صدای گرم و آتشین تو بیدار می شوند
و آسمان با امید دیدنت روشن می شود
و ستاره های مغرور را فراری می دهد .
چطور می شود که اینجا نباشی ؟؟
مگر صبح بدون تو از مرگ ، غنچه می دهد ؟
مگر باران و رود های سبز و شیرین ، بدون تو
آواز می خوانند ، بر این شهر گرفتار ؟!
باشد ؛
من خواهم رفت
ای عالم فراموشکار ناسپاس
من تا پنجره ی ماه پیش می روم
نه ، من تا کوه اتراقگاه ستاره ها پیش میروم
باز هم کم است
کافی نیست، هرگز
شاید کسی آنجا پیدایت کند ،
پس آنجا نخواهی بود .
مقصدی دیگر یافته ام ، شاید آنجا باشی
تا اوج ناله فرشتگان ،
تا آن جایی که زاری و فریاد عاشقان و منتظران
گوش دیوار قصر کواکب را کر کند پیش می روم
نه ، پا هایم خسته نیست
از خشم زمان ، از جنگ با جهان نمی ترسم
پیروز میشوم ، این حتمیست .
از همسایه تاریخ ، عبرت ، سراغت را می گیرم
اگر آن حوالی نیز نباشی
تا خودت ، بارخدایا ، پا می روم با کفش های شیشه ای
آریا سخی دل / تیرماه 1390
یارا !
این شفق را در میان
درختان کهنِ خاطرات این دیار ، می جویم .
که گرچه رویائیست ، ولی یقین یافته ام
که خواهد شد .
می توان دستان گرم صباح را توفیقی آویخت
می توان مرگ یأس را
تماماً بر بازوان خیانتکار این دشت ، نقش زد
که می سرایید ، سرود های اشک آور باران را
بر این بام های شهر .
آرزوی روزهایی را دارم
مه و آفتاب بخاطر فراغمان از این روزها ، می نالند
روزی خواهیم ساخت
که در آن :
آسمان مسرور است
روزها رخشانند
مردمان شولای شادی و صلح
بر جان دیوار کاخ های ترک برداشته ی ناآبادی ها ، می پوشند .
کوهساران ، از مشعل هاشان
گل سرخ بر سر سحاب و ناظران بوسه می زنند .
از زمین هامان ، جز امید رویاندن بذر وباران
برگ آینده ای ،
معصوم و مشعوف نیست .
نرگس ها بیدارند
دست های گرم کشاورزان آینده ، با قلم ،
تنها نیست
و می سازند آینده ی دنیا یمان را ، افکارمان را .
ابر ها بر بام این مردم می خندند
و ستارگان با ماه ، رقص فرجام خوش می سازد .
آرزویم اینست
اما سخنی دارم ، اینرا نیز بشنو و به خاطر بسپار
که هر چه گویم ، نوای دل است نه فقط گفتار ؛
که زندگی بسان کار هیزم شکنان است
کارشان اینست ، چه بخواهند ، چه نخواهند
نابچار ، در بیشه هستند و دارند جای
اما
آدمیانی که در این بیشه هستند بر دو نوع میشوند
یکی نومیدان و شکست خوردگان
و دوم ، راه یافتگان و نوبختگان .
حیات نومیدان ، در سرماست
و زمستان است
گر چه گاهی روز است ، گاهی برف
ولی سرما خشمناک است
روزهای روزنه سازِ امید ، گاهی هویدا می شوند
ولی برف ها می پوشانند صورت و چشم مردان را
یا شاید هم کوه ها
جلوی تجلّی خورشید را بگیرند
که نتابد بر دلهاشان .
زین هیزم ها ، کسی فقط بهر گرم کردن خویش
بر پشت خویش می نهد ، بی کیسه و انبان
دیگری با آن پلی از چوب می سازد ، یا سدی
گر چه اکنون نیست آب
ولی فرداها رویان اند
برای اکثرشان ، سرما جاودان است
آنها اینرا می خواهند ، چون تلاشی در دست نداشتند ، هرگز
ولی اینان فراموشکارند .
در آنجا گرچه زندگیی دارند ولی در خوابند
خوابی که در آن
تنها گر نگهبانان بدگهر دلشان رخصت بدهند ،
پرتو ی صوت عشق بر آنها نمایان است
اما دیگرانی نیز هستند ؛
آنها نیز در جنگل فرصت ها و لحظات زندگی
حیاتی دارند ؛
امید و نور چشمی در چشمِ کلاهِ خویش دارند
شاید برخی از آنان ،
آن را در دست های خالی و تشنه ی خویش بنهند
ولی
خواسته اند و اکنون
در بهاری هستند ، خرّم و پویا
چمنزارانی در حال پرواز دارند
خورشید با زمانه ، سبحان رهایی بر زندگی هاشان می پاشد .
اینان هیزمانی می گذارند در انبانهاشان
که همان عزم و توکل هستند ؛
که بی زحمت ، خود می آیند به دنبال این هیزم شکنان
از چوب ها نه نیزه می سازند ، نه پُتک
بلکه با آن
خانه می سازند
شهر و باغ و چشمه و راه می سازند
گر چه آنها نیز روزگاران سرد و یخ زده ای داشته اند نزد خویش . . .
اما
در آن روزها چوب و هیزم ها را
بهر روشنی دل و فانوس آرزو های خویش ، می افروختند .
آری
پسِ هر زمستانی ، بهاری هست
همانطور که پس از مشقت صعود از کوه ،
راحتی بازگشتی هست
همانطور ، پس از رفتن سختی ها ، آسانی است
روزگاران سخت و سهل ، می گذرند
افلاک خواهند مُرد و انفجار رفتنی می سازند ؛
اما انسان نیز چو کواکب
گر در عمر خویش
با آتش عشق به یار و حیات ، بسوزند
و مقدمه چینِ انفجار پایندگی ساز شوند
جاودانند .
آریا سخی دل / تیرماه 1390
رنگین کمانی در دستم است
در آب ریختم، خواب شد
کبود و بر باد شد
بر بام چشمت خزید
رندانه چون دزدان در خانه ی دلت شد
گفتی : « زمن چه خواهی
هر صبح و شام ، بینمت ؟ »
گفتا : «بدونت ، آن هم
نباشم ، اینرا بدانی »
گفتی که گر راست گویی
مرا گلی بیاور ؛
روح و جان و چشمانت ، بهر خوشی بیاور
گفتا که آنرا ، بر سر خویش گذارم
تقدیم جانت کنم بُوَد تو را سلامت
نه ، این در شأنت نباشد
هر چه تو در فلک بخواهی ،
حتمیست که با روح خویش و با تمنای نوازشهایت
تقدیمت کنم .
از جان خویش بگذرم
دریا ها را بدوزم ؛
با نیزه ی خشم خویش
کز آسمان شاکی ام
از دریا انعامت ، چینم گلِ زندگی
چون تو بمانی با من غمی دگر ندارم .
گر من بسوزم چو اشک
بر گِرد کویت گردم
حتی اگر نیست شوم
چون تو هستی و دلت
بامن بباشد هردم
دیگر غمی ندارم .
در جنگل شقاوت ، روی بدوگذارم
اسیر جانش شوم ، در بند امر بمانم
جز تو ز که بجویم ، چاره ی مشکل خویش
فقط ز تو بجویم ، کلید هستی خویش
نشانه ی مروت ، در آسمان هویدا
روزها به تو ببالند ، چون شبنمان همچو من
ستاره ها بگردند بر دور ابروانت
ماه زتو بجوید ، شریان رخشش را
فرمانِ رقص پا را فشاندی بر مردمان
رقصشان نماز و طنینشان رویاست .
در نیمه شب ، ذکر فردایم اینست :
« ای کاش بی جسم بودم
رها و پاک بودم بی باک و سخت بودم
بر سبزه زار بگشتم
سکوت آبشار بشکستم
قهرمان سماوات می بودم من ، ای کاش .
می افروختم بر سر این مردم
گل سپید با آرزو های درّ و مروارید
برگ وصال تو می افشاندم
در رود زادگاه دیدارمان . »
رهگذری در خاطرم است ؛
ای کاش با هم بگذشتیم
از این دیار غربت اما نشد ، هیهات .
در این رحیل طولانی
ساز رقصم سکوت ، رقص پایم اشک بود ...
آخر دانستم اینکه :
مفتاح هر لقائی ، وصال اهل قلب است
قنوت هر منتظر
فراز ِ دل ِتنگ است
شور دیدارت ، ای یار
امانتیست دلنشین،
پنجره ی نگاهت شکستن ترسم است .
خود در این زمانه
اسیر دلتنگی ام من ؛
با من بخوان ، ای دوست
که هر چه دارم از اوست .
این را بمردم شیونزن ، سرود سر میدهم :
« بند این زندان بشکنم و سقف فلک درشکنم
شاخ دیو بی فروغی خرد کنم آتش سرخ را در خویش بلعم
اما هر کار نمایم از ابروانت نتوانم گذرم .
پس شعله ی عشقم ، بسوز
و بیا تا سرود مستان ، در بامداد برای فرشتگان سر دهیم
که ما بیداریم
دعاگویانیم .
سلام بر گل بوسه ی عشق
که پَرِ جانم به چشمان یار ، در رخ می کشید
سلام بر نامیِ نقاش
که نقشِ جان نشانِ زندگیمان ، بر صورت فلک ترسیم میکرد
زندگی ، این دو ورق روز و شب است
شور و می و رقص و ساز در راه است
که چون زنگ عجولِ فاصله ، بر خانه رسد
سپیدی را سیاهی ، شیرینی را تُندخویی
و باران را عذاب ، خواهد کرد
نه مسرور از این شام شبم ، من
نه حیران از فردای تخیل ها
تنها ، ستایشگر نگهبان شب این زمانم من
تنها ، غلام گلچهره ی زندگی ساز این دنیایم ، من
من از او ، به او دلتنگم
من از تبر و شمشیر و گرز نالانم
من از درفش سوخته ی کاوه پُرسانم ؛
که نسیم آگاهی ، که از این شهر دزدید
که گلاب خداشناسی ،
که اندرنش ، زهر می ریخت ؟
فرار ؟!
به کجا دوان باشیم
مگر از او ناپیداییم ؟
کجای این بی بارگی را سرنوشت بر ما مُهر زد
مگر ما نبودیم که دندان در دهان قضا خرد کردیم
و
قدر را در زندان نادانی خویش ، اسیر ساختیم ؟
سالها پیش سخنم این بود
که انسان بدخُلق است
عجول و زود رنج است
اما ، چرا پس خداوندگار ما را رها کرده است ؟
فراموش و دلسنگ ساخته است ؟
اما من پشیمانم ، اکنون
و از گفته ی خود شرمسار .
گویی نمی بینیم؟! ؛
او به ما می نگرد هر شب و روز
ما جملگی در حکم هنرمندانیم ،
بازیگرانی هستیم
که گفتگو و آمدوشد هامان بر صحنه ی حیات ،
همگی میوه ی تصور هستند
نه خدا پرده ی نمایش بر چهره مردم می کشد
و نه او ، روزگار را بر کام وجود ، تلخ می کند ؛
او
اسباب شوکت و عزم و شهرت ماست
او تماشاچیست
تنها تماشاچی ما
هم نداهامان می شنود هم آمالهامان
هر گه که اختیار کند
از صحنه رویم که او مختار است
پس اینرا باید بدانیم و از یاد نبریم
مَثَل ما به شاپرکی ماند
در اختیار او نیست پرواز
نه از رفتن به جایی منع تواند کرد
نه در بایدِ ماندن ، اصرار
باد بر او فرمان است
می وزد به حکم او ، هرجا
خوشا آن شاپرک که پر در سینه و پاکدامن تواند ماند
که برساند به یار ،
آرزوی رستن از این زندان را
آرزوی پرواز را .
آریا سخی دل/ تیرماه 1390
شمع ها می سوزند
خواب ها آرامند
کسی از سوزش خورشید وقتی که بیداری مردم را طلبید ، نمی پرسد
گر چه بی فایده بود این کار او .
تنها خاطرات آدم ها
ابری از غبار نیمه سوخته
در جان آینه های شکسته ی خانه هایشان است
آینه ای که تنها گناهش ، آرزویی خام بود
که بنماید نقص ها را ،
شاید مردم از عیب های خود درس گیرند
ماه می درخشید ، اما نه از افتخار . . .
از خجالت ، در هنگامه خسوف ، گم میکرد خود را
پسِ آن ابر تاریک سرد ،
که زمانی پوستین خیانت در دشت گمراهی بر خود کشیده بود ؛
آری ، خورشید !
از تر س آنکه ستاره ها نفرینش نکنند .
قبر ها خشکیده ، آسمان نالان ولی بی اشک است .
تنها آنچه برخی خواهند که تپد در صدور این مردمان
نومیدی و حرف محال است ، باشد .
ای داننده ی اسرار کبوتران
نپرس هنگامی که شکار شوند با نیزه ای از جنس نوشتار قلم مردی
و بخوابند در شکم استخوان خوارش ، بی صدا ...
همان مردی که روزی به من و نوسالان در مدرسه این را یاد میداد :
«فرزندانم بگویید :
الف مثل آب ، ب مثل باور ، پ مثل پویایی ، ت مثل تصور ، ث مثل... »
خداوندا . . .
چه باید گویم ، از که باید جویم ... مگر انتها ذوب شمع خانه ها نیست ؟
مگر انتها شکستن گریه های پیرمردی ، خسته
و تشنه که در لب دریا انتظار بهار می کشید ، نیست ؟
مگر انتها به پرواز در آوردن امانت هامان نیست ؟
و چه خوب امانتدارانی که ما هستیم ؟!
مگر انتها خرد شدن افکارمان در پس باد ناآشنای آن سوی مرز ها نیست ؟
و مه که از لابلای دروازه های جهل این شهر نتوانست بگذرد
پس با شبنم هایش ، بی رمق ،
کوچه های غبار آلود جوار ساحل را پاک می کرد .
خدایا ...
آیا برخواهند خاست از سایه ی درختان گندم ، این مردم ؟
آیا از قرمزی سیب های وهم ، چشم پوشی خواهند کرد ؟
ای مردم...
از نسیمی کوتاه ، کز میان خواب کودکانتان شما را سیلی میزند ، غمدار مشوید
این همان روزنه است
این همان حجاب آخر خدا بین ما و اوست
این همان تبر و سنگ ابراهیم است که پرتاب کنیم سوی بت های تخیل هامان
بت هایی که از الف سالان گذر کرده ، تاریخ حکومتشان بر ذاتمان
این همان کشتی نوح است ، که در آن
تنها مسافران ، فقط امید داشتگان به تبلور گوهر بشرند
و تا ما را برهاند از دریای گناهانمان و برساند ما ر ا بر قله ی آرزوهامان .
ای مردم ، سخنم از مال ها، قصر ها ، سفره هایتان نیست و نبود
سخنم با پرچینی است که اندیشه هایتان را محصور ساخته است
در سیاه چاله ی عشق چرکینمان به دنیا ،
مگر جز ما چه کسی سزاوار زندانی شدن است ؟
سخنم با تاریکیی است که چون طنابِ دار ، دستهایمان را آتش زده است
چشمانمان خسته و پاهایمان تشنه اند ولی...
هنوز هم
...می توانیم نور را بیابیم ،
نه در آوازهای تهی شاعران دیوانه
بلکه
شاید در دست پیرزنی که پا برهنه در کوچه سار های سنگی کوهستان ، تنها ،
جولان امیدهای دوران جوانیش را بر پشت می نهد
و به امید آبادی و روشنی ، گریان است .
خون !
از خونهایتان می ترسید ؟
یا شاید از جیب هایتان می ترسید که روزی شاید انتهایش را نظر کنید
و شاید از سایه ی سکه ها می ترسید که در روشنی عقل مردم محو می شوند ؟ !
من از این ها برایتان چیزی ارزشمند تر آورم
حتی اگر در این راه چراغ جانم خاموش شود
حتی اگر صدایم بی فروغ شود
حتی اگر پاهایم ، دست هایم ، من را تنها بگذارند
هنوز سزد که نایستم ، چون عقلم در جام سرم بر جای است
با عقلم توانم تمام مردمان دنیا را تا قله ی توفیق کشم ، بی دست ،
حتی با زنجیر هایی به کلفتی شایعه های شغال ها بر وجودم
پس ؛ پر پروازی پیدا کن
سکوت ماتم این گردباد تزویر را بشکن ،
و در کوزه ی سرخ و داغ امید هایت بِدَم .
که آنرا از جرعه ای آب پر سازی
و جاری سازی بر این نمکزار منتظر که سبز سازی آنرا
و خانه های کودکانمان را در آن سازیم . . .
آریا سخی دل/خرداد 1390
و صدایم را بشنو
که از شنیدن شیون پرندگان ، طوطی وار فریاد میزنم ...
به من گوش کن ،
در نور چشمانم سردی موسیقی مرغان ، از چشمه ی داغ هوشم را بنوش ، به وقت شفق
مرا از کدام کوه غلتیدن میترسانی ؟؟!
مرا از چه خاموشی ای که با شرشر آبشار در می آمیزد
و در هم می پیچد رشته افکارم ،
... که ببافد از رشته ی برگهای باغ خزان دیده و خفته در بالین خاک ، می ترسانی ؟
خاکی از آب پاک تر ، بیابد مرا در روشنی خرد و اشک دلم .
صدایم را بشنو....
از گریه ی دخترکی در کوچه سار تنگ و بیرحم تاریخ ِ دلم بشنو...
که می بارد بر سر نقشی که نقاشی کرده است با شبنم چشمانش .
از نقشی که در آن آب بیرنگ ، آسمان خاموش ، خفتگان بیدار
و سکوت فرشِ زمین است
که بی طپش هردویمان را زنده نگه داشته است
قلم مویش را با وصله کردن موهای سفیدش
کز گذر تاریخ کوتاه غم و سوزدلش ساخته است ، می سازد
رنگ کارش حباب مرده ایست ، خاموش، خسته و فغاندار.
گم میکند مرا در ابر بی رنگی...
قرمزش خط خونی ساخته ، در زمینه سکوت پاک و دلگدازش
که با سوسوی چراغ امیدش ، هرم نفس چشم دل همه ی یتیمکان را می افشاند
در تاروپود رُخم ، که گریه باران است و دخترک است ، آن سحاب...
...می شنود کوتاه :
بسوز
بسوز و دم نیاور که در کوی ظلمانی خرد و عشق این مردم
... و در آتشی که با خاکستر جز برای سوزاندن صورتت صنع نشده ،
گریستن ،
جز مانند سپردن آخرین برگ سبز از باغ مایوس قلبت
در گروی بادی ظالم در طوفان خشم خواب نیست ...
صدایم را بشنو ، شاید از خواب برخیزی . . .
... من سرآغاز امید، ندیدم هرگز .
چه نازش و نالش کنم که نه خوش دارم و نه بد کردم
گردش ایام نخواستم ، نه ، ابدا
تنها نور دلم ... .
من از روشنی آب در چادر حیات سرد و خموش جهل مردم می گویم
که نسوزند مثل من...
من همان روح گریانم ...
هر دفعه که کودکی در بالین خواب ، بی مادر شود
هر بار که دل کسی می شکند
از غبار سوزش مرگ نامردان بر آیینه عبرت قلب یک انسان
و هر بار که کسی ازبه ناچاری ،
از بدبختی و فرار از اقبال بدش
فریاد می زند ؛ من آنجا هستم ، تنها . . .
فقط بدان که
حتی در دوردست ترین باغ ها و جنگل های متروک همجوار نیز
همواره بذری می تپد در قلب یخ زده این خاک غریب
و تعجب میکند که ما....
ما که خود را «اشرف» مینامیم و همه را ازان خود می پنداریم
... چگونه در دنیایی میسوزیم که خود ساخته ایم
... دنیایی خاموش ، دنیای بی قلبان
وحتی سوءمسئله این هم نیست... .
و بشنو صدای باد که می چمد در میان جهل این مردم .
پس چون نور ببینند ، آن را ببُرند ، حتی اگر جرعه ای باشد .
و تأسف ابر را بنویس :
«که من از این دنیا چه باید خواهم
هر زمان ، هرکجا ، هر سویی که روم
ظالمانی بینم
بی آنکه شاخه ی رز ِ صلح مردی باشد ، که دختش ...
...با مروارید های چشمش آن را جوان کرده است. »
گویی تاریخ در درون خود مفقود گشته است
گویی زمین از آنچه برآن می گذرد خبری باز نمی یابد
خبر از
انسان هایی که تنها امید و نور دلشان ...تکه نانیست
که شاید کسی آنرا بیابد در کوی نمناکی که محروق بارانِ زمانه شده است .. .
نه آن بارانی که میدانیم .
بارانی که با شعله های خطا هامان روشن می شود
و از نان بگویم :
نه آن نانی که در چشم می بلعیم
... نانی که من اندر آن باور دارم
آنقدر خشک است که فقط خداست که آنرا در نهاد ما می نهد . . .
من از نانی میگویم که در هر ذاتی یافتنیست
من از نانی میگویم که :
گرچه خشک ، شیرین است
گرچه کم می شود ولی راهی می سازد
که درآن هیچ کسی بی نان نیست .
من از نانی می گویم ؛
که ملائک از حسد نبودنش ، برما سجده زدند
من از نانی میگویم که اگر در ماء خردم نرم شود ،
سیر کند شکم گرسنگان این دنیا و ...
اسم این نان ، روح و وجدان و روان و عزم من است
پس بدان که من ز چه سخن می گویم و بگستر حرفم ، اگر: ...
...اگر گوهر اِنسیّت به شادمانی برده ای
و هنوز با باد فراموشی رویاهای غریبت، یک نشدی
واگر حتی سیب شقاوت خواسته ای
و بدانی که با ابلیس تنها مانده ای
باز هم بیا ...
...بیا و صدایم را بشنو که می پیچد در خواب.
گرچه می گوییم : هستیم انسان ؛
به هم نزدیک ، ولی دوریم
به هم عاشق ولی کوریم
کوریم و نمی بینیم که حتی مرگ از طوفان سرآمدمان در تحیر مانده است...
پس صدایم را بشنو
و به یاد آور سواران بی لجامی را که در مسابقه قدرت
سرعت را چاشنی حماقت کرده اند
و ما آنانرا غنی و حاکم این دنیا می خوانیم دنیای ناکسان و بی رحمی .
آریا سخی دل / خرداد 1390
در دلم شاید امیدی باشد كه برگردی
من نه از دلتنگی یاسمن ها زیر سوسوی چراغ خانه ات می گویم
و نه می سرایم از خاطرات شبنم وقتی که بشکند زیر قدم هایت
بلکه بشنو
از بیابان قلبم ، نه
این که خواست تو نبود!
پس از باران بشنو ؛
من نه آن بارانم که با ندیدنت شعر بی رحمی بریزد
بلکه من
آن بارانی هستم که بخاطر سوزش گلوی بهار...
...هنگام تمنا از من ، رخت برکشیدم از این دنیا ، تمنا از دانستن نامت.
و خونم...
می پوید و می جوید از آب ها ، از سحاب و از مرغان فراری
نشانی از تو را
... و می چکد بر دهان سپیدار های خشکیده در بالین سرد خاکِ باغستان قلبم
که شاید عطش آنان سیراب شود و بگویند به من نشانی را
که من چون ندیدم
صدایت را ، عطر مویت را
و گم کردم نشان کویت را ...
شاید که برگردی
اما نه با تنهایی و نه با سکوت شکستنم
بلکه با رویایی که بسوزانی مرا در دریا
دریایی که در آن مداد رنگ آبیت را فراموش کردم ، در میان وهم نداهایت
بلکه نه ... آب برای پاک ذاتان است ، نه من
تو را را تیشه ای خواسته ام ، بهر افکندن خویش
که تو آن تیشه زنی ، که سال ها پیش در جوانی به من نگاهی دادی
پس تیشه بزن
برریشه ی این فراموشکار، چرا که من نگاهت را در خانه جاگذاشتم
و ببین و بنیوش از من ،
چرا که ارمغانی دارم که باید آنرا بیابی در قاب عکس های سوزانم
و شاید شنیده باشی ،
زاری هایم را درصباح كه سبحان گویم
و چون نوری بینم از شمال و از جنوب
از غرب یا شرق
صد ها بار گریه کنم
و هر اشکم ، و هر خونم ، و هر آه و هر خویم ، همه این را گویند :
ای نگاهم ، ای سرودم
شاید که برگردی . . .
آریا سخی دل / خرداد 1390
با سکوتم نام تو را فریاد می زنم
بی صدا اما شاکی ، بی رمق ولی عارضم
نیمه شب ، زیر خرمنی از حجاب های سایه ی شب تو را می جویم
در تاریکی ای که مردم خود را نمی شناسند
کودکان بی آمالند ، سواحل بیدار ولی دلتنگند
قهرمانان می جنگند ، که شاید بگیرند کاسه ی سیمی درویشی را
از هفت آسمان اشک ملائک می بارد
ولی آدمیان فراموشکارند
سنگدلانی از این و آن برخاستند
ظالمانی از زندان تخیل فرار کردند و اکنون ...
قایق ها شکسته است و ...
در کلاس انشا امروز ، فرشته ای این را بر تخته سیاه نوشته بود :
«بچه ها امروز موضوع اینست : علم بهتر است یا ثروت ؟ »
اما اکنون آرزو ها پاره پاره ، قلم انشاء ها نمی نویسند و معلم نالان است .
ای مردم تصور بکنید...
دریایی را که در آن مردمان از سحر و گذر ابر نترسند ، نه
گرچه تنها چیزی که داریم پای است
ولی با این پاها ، به آنجا میرویم
آنچه برگیرم من از توشه ی خویش ،
پرتوی نوریست کز لابلای خردم می تابد
و لختی آب که با آن نه خود را سیراب سازم ،
بلکه گل سرخی بر آرم از خاک
و با قایق اراده یمان پرواز می کنیم
به سرزمینی که در آن مردمان ، دلتنگ سفره ی خواب نباشند
که بپوشاند گناهانشان را
و بیاسایند در بارش خفت بر خانه هاشان .
من
مسافری هستم ، با ذره قلبی ، ولی تنها
به کجا رسد این کارم ؟
فقط او می داند .
نه شجاعت آبشار هنگام پرواز از کوه سختی ها را دارم
نه سخاوت خورشید را همه الگوی من اند .
من هنوز نالانم
اما حالا که هستیم اینجا ، بشنو :
جای دگر خواهیم رفت
توشه ای برمی گیریم
جایی رویم که در آنجا چشمان مردم به زلالی آواز کبوتران بر بامشان باشد
جایی که در آن ماه از خود هرم حیات بیافشاند
نه تقلید از خورشید
آنجا را من در آرزو می جویم .
یاریم کن ، خودمان را در دریای امید به او غرق کنیم
خوب است ؟نه ؟
این صدا را می شنوی ؟
بر خیز ، لباس دلتنگیم برکش بر خاک
بیا پشت هم باشیم
پس بگو : یا ا... ، که وقت نماز است اکنون .
آریا سخی دل/ خرداد 1390
تبلیغات 